تبليغاتX
سکوت مرگبار
-

«خوشا به قربان‏گاه عشق رفتن»

خوشا سر به سوداى معبود سپردن و فرمان بردن از حضرت دوست!
خوشا شیطان درون خویش را به بند کشیدن و از هر چه غیر دوست، چشم پوشیدن!
خوشا لحظه قربانى کردن بت‏هاى ظاهر و باطن به پاى عشق و هم‏سفر شدن با راهیان کوى دلدار!
خوشا گرگ‏هاى خشم و غضب را از دیار دل خویش راندن!
خوشا نوبت به زمین زدن ناقه‏هاى تکبر که اسباب زحمت آدمى‏اند و سد شده‏اند در مسیر رستگارى‏اش!
خوشا روایت «بسم الله» بر گلوى خویش خواندن و کلمه توحید را بر تخت پادشاهى قلب نشاندن!
خوشا جهاد اکبر با مدعیان دروغین خدایى و خوشا جان عزیز خویش را به قربان‏گاه عشق بردن وگذشتن از همه چیز به خاطر او!
عید شرافت و بندگى
عید قربان، عید شرافت بنى آدم است و کرامت انسانى‏اش؛ جشن رها شدن از قید پدرانى است که جان فرزند خویش را نذر قربان‏گاه‏ها مى‏کردند.
عید قربان، عید سربلند بیرون آمدن از امتحان عبودیت است.
عید قربان، نقطه عطف آزادى است در تاریخ اسارت‏ها و بردگى‏هایى که بر انسان تحمیل شده بود.
عید قربان، سرآغاز حکومت توحید است و تولد ایمان و مرگ تردید.
نردبان تقرب
عید قربان، عید تسلیم است و تعظیم شعایر الهى.
از «این حیوانات که قربانى مى‏کنید، نه گوشت و خونشان، که تقواى شما به خدا مى‏رسد».
قربانى کردن، نماد شکرگزارى است و نماد خاکسارى و ره‏سپارى با دین حنیف ابراهیم علیه‏السلام
قربانى کردن، نماد انفاق است؛ انفاق عزیزترین‏ها و بهترین‏ها؛ که «لَن تَنالُوا البِرَّ حتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون»؛ نشانه‏اى است براى نشان دادن بندگى و «هم‏صدا با حلق اسماعیل» نواى اطاعت سر دادن.
قربانى کردن، نردبان تقرب است و ذره شدن تا اوج... تا ملکوت... چاقو زیر گلوى «حرص» نهادن است و ریختن خون «بخل»؛ دل از تیرگى‏ها شستن است و تن سپردن به پاکى آب‏هاى طهارت...
آن روز، ابراهیم در کنار آبى‏ترین تصور رسالت خویش، به نمایشى سرخ فراخوانده مى‏شد. آنجا صحنه رقابت آسمان با زمین بود و او باید میان اسماعیل و پروردگارش، یکى را بر مى‏گزید.
محبوب ابراهیم، تحفه‏اى از او خواسته است؛ هدیه‏اى به نازکى حلق مبارک اسماعیل و اراده‏اى به استحکام تیزترین شمشیرها. اینجا نقطه رویارویى همه انسان با شیطان است؛ این عید قربان است؛ عیدى که در آن، توحید ابراهیم، در دو راهى انتخابى سخت مى‏ایستد و ملائک، نفس‏ها را براى تماشا حبس مى‏کنند.
ابراهیم سربلند
اسماعیل و ابراهیم به راه افتاده‏اند. سجاده‏اى به وسعت تمامى زمین، در قربان‏گاه پسر، رو به راه شده است. ابراهیم در برابر رسالت خویش، خم مى‏شود و رکوع مى‏کند تا تیزى شمشیر خویش را دو برابر کند و تحفه‏اى را که براى اثبات صداقت خویش پیش‏کش آورده است، تقدیم کند؛ ولى شمشیر با حلق اسماعیل در نمى‏آمیزد و سرانجام، سربلندى انسان در بلندترین قله تاریخ دلدادگى‏اش اتفاق مى‏افتد.
ابراهیم! امتحان تو، بلنداى سقف عشق را در معمارى بندگى نشان داد و خدا تو را استعاره کرد براى عبرت مدعیان ایمان.
با اسماعیل درونم
سالک راه عشق، پلک‏هاى بسته مى‏خواهد و قلب روشن. آنجا صحنه عاقلانه‏ترین جنون‏هاى دلدادگى‏ست؛ جایى که آنچه هست، معرفت است؛ نه مصلحت. در این مسیر، روح من، اسماعیل من است و براى ابراهیم شدن، تیغى تیزتر از «فراموشى خود» ندارم. به راستى، تنها کسانى فراموش نمى‏شوند که خود را از یاد ببرند.
بارالها! نفس خویش را در هر لحظه «رمى جمرات» مى‏کنم تا هر آنچه جز تو در من تجسم شود، محکوم به نابودى باشد.
الهى! حجّ درونى‏ام را به قربانى‏کردن نفس پایان ده تا اسماعیل وجودم را که در من به ودیعه نهاده‏اى، باهمان معصومیت کودکانه به دیدار تو آورم.
اسماعیل چه‏قدر تکرار شد!
اسماعیل! تو بارها تکرار شدى. بعد از تو، روزهایى در تاریخ سر رسید که روزى چند مرتبه عید قربان مى‏شد و چه ابراهیم‏ها که پسرانشان را با دست خالى به مقتل مى‏بردند و با دستى پر از بوى بهشت باز مى‏گشتند! تو آغازگر مکتبى بودى که در آن، شمشیر، جز به اراده دوست نمى‏برد و شاگردان تو از آن به بعد هر جا که شیطان دیدند، سنگ در دست گرفتند و دورش کردند؛ مثل بچه‏هاى فلسطین.
ابراهیم! شکوه محض لحظه ایثار، میراث آیه‏هاى خلوصى است که پیامبرش تو بودى.
عید قربان، بالاترین نقطه‏اى است که اوج مقام بشر تعیین مى‏شود و تا ابد، درجه ایمان با همان نقطه سنجیده مى‏گردد.

مبارک باد عید قربان، نماد بزرگ‏ترین جشن رهایى انسان از وسوسه‏هاى ابلیس...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:25  توسط chn | 

من عشق نمی دانم، اما می توانم برایت عاشقی را بازی کنم، مثل یک بازیگر ماهر، هرگونه که تو بخواهی.

حاضرم صورتکی از لبخند مهمان چهره کنم ، به چشمهایت خیره بمانم و بگویم که به اندازه ی تمام شکوفه های صورتی درختان بهار دوستت دارم و بیتاب یک لحظه نگاه بی قرار تو هستم.

می توانم صورتکی بر صورت بنشانم و تو را بهترین بهترین من خطاب کنم ، برایت یک دنیا شعر عاشقانه بخوانم، بی آنکه بدانم چه می گویم و از بیتابی های نداشته ام قصه سرایی کنم.

می توانم ادعا کنم تو زیباترین مخلوق خدایی ، می توانم چشمانم را به چشمانت بدوزم و نگاه نافذم ، آنقدر به نگاه مشتاقت خیره بماندکه احساس کنی، هیچ کس چون من تو را دوست نخواهد داشت.

من عاشق نیستم ، اما اگر تو بخواهی، عاشقی را برایت بازی می کنم....

من می توانم دوستت بدارم ، صادقانه به تو بگویم که زیباترین نیستی، اما چهره ات برای من مثل یک قصه ی شیرین خواندنی است ،  خطوط چهره ات شخصیتهای قصه اند، وقتی می خندی به چروک کنار پلکت حسادت می کنم .

من دوستت دارم ، وقتی به تو می گویم که رنگ لباست برازنده ات نیست، وقتی هنگام گریه، شانه هایم را به تو هدیه می دهم اما کلامی عاشقانه نمی گویم ، وقتی می توانم صدایت کنم ،آنقدر نگاهت می کنم تا یاد بگیری چگونه رمز نگاهم را بخوانی .

من عاشق تو نمی شوم که فقط امروز معشوق من باشی ، من دوستت می دارم تا بتوانم تا ته دنیا از لذت بودنت سرشار شوم . عاشق بودن دلیل می خواهد، باید دروغ بگویم، باید نقش بازی کنم. من نه می توانم برای دوست داشتنت دلیل بیاورم، نه دلم می خواهد پاکی وجودت را به سخره بگیرم و نه دوست دارم نقش آدمک قصه های عاشقانه را بازی کنم، پس دوستت می دارم.

من خواستار عشق اساطیری نیستم ، دوست داشتن تو از جنس لطیف واقعیت ،برایم شیرین تر از هزار عشق لیلی و مجنونی است.بگذار هیچ خاطره ای از عشق ما به یادگار نماند ، مهم این است که محبت تا چه اندازه با ما هم آغوش شده.

گر عاشقی را بازی کنم ، بازیگر می شوم ، برای زحمت بازی مزد می خواهم ،آن وقت تمام وجود تو خرج این معرکه ی بیهوده می شود و من روزی، خسته از این همه نقش تکراری ، تنهایت می گذارم و تو می مانی و وجودی تهی شده .

من تو را دوست می دارم تا خرج نشوی ، تا تمام نشوی ، تا مجبور نباشی برای بازیهای بیهوده ام کف بزنی ، دوستت می دارم تا از تکرار این همه صحنه ی تکراری کسل نشوی ، من با عشق به تو هیچ چیز نمی دهم، اما با محبت تو را مالک قلبی می کنم که حرمت تو را می فهمد.

من تنها می توانم تو را دوست بدارم، اگر عاشقی می خواهی، نگاهت را به خیابان پشت سر بدوز ، بازیگران بسیارند...

(از طرف یک دوست واقعی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 4:4  توسط chn | 

تو را دوست دارم
و وقتي تو نيستي غمگينم
و به آسمان آبي بالاي سرت
و اختراني که تو را ميبينند رشک ميبرم
تو را دوست دارم
وآنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند
و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام
چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم
حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم
زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند
مي دانم که دوستت دارم
اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند
و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند
زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:38  توسط chn | 

فیرت کردم ده رسی ویستن

خوت له ئه زمون ده ر نه هاتی

وتت مه ترسه له ده ریا

هه ر مه له م کرد هه ر نه هاتی

دام له ئوقیانوس رویشتم

خوم سپارده جاده ی ئاوی

وام ئه زانی دیی له گه لما

لام کرده وه به جی ماوی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط chn | 

هه ر كاتی ده كه ومه بیری

وه كو روژانی جوانی

بو ساریژی زامه كانم

به ته نیا دیمه سه ر كانی

زوخاوی دل هه ل ده ریژم بو ورده شه پوله كانی

ئه م به سته یه بو ده خوینم به لاوه ك یا به گورانی

كانی كانی تو جیژوانی پریه كانی

تو ئایونه ی ئاسمانی 

خونی جه رگی چیا سه خت و به ر زه كانی

خوزگا ئه وه ی من ده ی زانم توش بیزانی كانی كانی

ده زانی بو زور دی مه لات؟

چون له لای تو به جی ماون جی پی كانی  

كانی كانی

تو شاهیدی پشكوتنی ئه وینیكی ئا سمانی

قاتلی من له توی دا شورد په ن جه كانی

خونی دلم تكاوه نیو ئاوی كانی

به ده م دزه ی ئه وینه وه

ده مردم و نه م ده زانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:19  توسط chn | 
خۆشه ویستی

خۆشه ویستیم له ناو تۆدا ده ست پێ ئه كا،

به نیگایه كی پاك و پڕ له هیوات ده ژیێته وه و...

درێژه به ژیانی خۆشه ویستیمان ده دا

ئه گه ر ژیان له دوای مه رگیش درێژه ی بێت

دڵنیابه...

بۆ ئه وینی تۆ سه ر هه ڵده داته وه!

* * *

 تكایه چاو دامه خه

چركه چركی كاتژمێری چاوه ڕوانیم

به ترپه ی پێت راده وه ستێ

چاو له چاوه گه شه كانت، ره شه كانت...

هه ڵده واسم

تكایه چاو دامه خه گوڵم

من به هه ناسه ی چاوانت ده ژیم و ده دوێم...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:17  توسط chn | 
هیچ بارانی نمی بارد ؛ مگر صفا دهد؛ هیچ گلی جوانه نمی زند ؛ مگر هدیه شود

هیچ خاطره ای زنده نمی ماند ؛ مگر شیرین باشد ؛ هیچ لبخندی نیست ؛ مگر شادی بیاورد

پس :

بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد ؛ تا روحت را صفا دهد

گلهای عشق در دلت جوانه زند ؛ تا آنها را به دیگران هدیه کنی

خاطراتت قشنگ باشند ؛ تا همواره به یادشان بیاوری

لبخند بر لبانت نقش بندد ؛ تا شادی را بیفشانی

و بهاری بیاید تا بدانی ؛ باز هم فرصت بودن هست...

نوروز بر همه مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:38  توسط chn | 

آوای باد انگار آوای خشکسالیست...

بگذار تا بگویم تقدیر لاابالیست...

وقتی که مرگ انسان مانند سنگ باشد...

دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست...

باید که عشق ورزید...

باید که مهربان بود...

زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:43  توسط chn | 

عشق يتيم تر از آن است كه به دست رودخانه روزگارش بسپاريم

 از صليب هاي كهنه سنتي كه به گردن مي كشيم اميد معجزه نيست

عشق مسيحاي زندگي ست كه ديگر بار زنده بودنت را اعجاز مي كند

 پس به صليبش نكش!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:32  توسط chn | 
 

گاهی اوقات به این نتیجه می رسم که هیچ چیز مال من نیست. من، یک جزء از هیچ بزرگ دنیایی هستم که بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ اراده ایی به اینجا تبعید شده ام. به همهمه ی مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام . محیط من را هاله ای سیاه و غلیظ از دود پوشانده است و بر فراز سر شاید خدایی و آسمانی به وسعتی که نمی دانم اما شاید، به وسعت ندانسته هایم اطرافم را آدمهایی گرفته اند که هر کدامشان مثل من بدون اینکه بدانند برای چه بر سنگ فرشی از باقی مانده ی مردگانشان ،قدم می زنند و گاهی هم برای اینکه چیزی گفته باشند، زیر لب زمزمه می کنند...
 

من جز لاینفک ـ دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح ِ توده ای مدور

 

  بر مدار  صفر درجه ای

 

به مرکزیت نوری دست نیافتنی می چرخند .

می دانم روزی ، به دلیلی که هیچ ارتباطی به من نخواهد داشت در حفره ای تاریک که هیچ گاه متعلق به من نخواهد بود مدفون می شوم . انگار نه انگار که بودنی برایم بوده است و انگار نه انگار که رفتنی ، این موضوع نه به من مربوط می شود و نه هیچ کس دیگر این موضوع یک اتفاق ساده است ، یک اتفاق ساده ی مسخره برای اینکه

تنوعی باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:59  توسط chn | 
 

New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ